نزن، برادر!

آقای بازجو! نمی دانم نامت چیست. حسینی هستی یا مرتضوی یا احمدی یا هر نام دیگری که انتخاب کرده ای تا مردم نشناسندت. نمی دانم تا به حال چه کارهایی کرده ای و از چه کسانی بازجویی کردی، اما این یکی را مواظب باش. سعید حجاریان را می گویم. دوستانم می گویند او را کتک زده اید و تحت فشار شدید گذاشتید. دلتان می آید؟

به بچه ها می گفتید حرف بزن، حرف بزن و هر چه می دانی بگو. به سعید چه گفتید؟ از سعید چگونه خواستید حرف بزند؟ سعید که نمی تواند حرف بزند. او را دیده ام، وقتی می خواهد حرف بزند باید تمام بدن رنجور و بیمارش را متمرکز کند تا کلمه ای حرف بزند، به او نگوئید حرف بزن، او نمی تواند حرف بزند. او زمانی که می توانست هم حرف نمی زد، او بیرون از زندان هم وقتی دوستانش را می دید به زحمت حرف می زد، حالا انتظار داری چه بگوید؟ اوئی که زبانش در دهان سنگینی می کند و به زور هم نمی تواند کلمه ای سخن بگوید. دستت را گذاشته ای روی شانه رنجورش و بدن ضعیفش را فشار می دهی و می گویی: ” بگو که می خواستید انقلاب سبز کنید، بگو….” و دست دیگر را مشت می کنی که به صورتش بکوبی، دستت را بکش کنار. او نمی تواند حرف بزند.

رفته بودم پیش سعید حجاریان، زمانی که در شورای شهر بود، با دهها عمل جراحی سرپایش آورده بودند و هنوز صورتش و دستش به اراده خودش نبود. بزحمت گفت: ” سید، مطلبت ات را خواندم و خندیدم. خیلی وقت بود نخندیده بودم” و من از سوئی خوشحال شدم که توانسته ام خنده ای را به دل رنجور سعید هدیه کنم و از سوی دیگر غمگین بودم که نکند با تکان همین خنده درد پیچیده باشد در تنش. تنی که بیمار آزادی و زخمی آگاهی شده بود.

آقای بازجو! حالا ایستاده ای و کاغذی را که بالای آن نوشته النجاه فی الصدق گذاشتی روبروی سعید و سووالی نوشته ای که ” کلیه ارتباطاتت را با عوامل آمریکایی بنویس” و با تحکم به او می گوئی: ” ما همه چیز رو می دونیم آقا سعید! بدجوری گیر افتادی، مگر فقط ساعت پنج صبح صدات کنن برای اعدام ببرنت، بنویس که با آمریکایی ها رابطه داشتی…” اما برادر من! آقای حسینی! آقای احمدی! هر کسی که هستی، سعید که نمی تواند بنویسد، او یک کلمه می خواهد بنویسد تمام وجودش پر درد می شود، چگونه بنویسد. زمانی می توانست بنویسد و با هر کلمه اش کشور را تکان دهد، اما دستش را از او گرفتید، زبانش را از او گرفتید، تبدیلش کردید به یک جسد متحرک، دیگر رهایش کن برادر.

کتابش تازه منتشر شده بود. پیش از آنکه از اتاق بیرون بروم، خم شدم که رویش را ببوسم و بروم، با همان زبان ناگویایش گفت ” بیا” و یک کتاب را داد به من. صفحه اولش را باز کرد و با زحمت چیزی نوشت، امضایی، خطوطی درهم. تازه چند ماهی بود از بیمارستان بیرون آمده بود. وقتی که تیر خورد شریعتمداری چنان مقاله ای نوشت در مدح سعید گوئی که اسرائیلی ها ترورش کرده اند و دارودسته شریعتمداری پشت صحنه ترور نیستند. برادر بازجو! آیا شریعتمداری امروز با تو توافق نکرده که چگونه بازجویی کنی، چهره ات را نمی بینم، خودت نیستی. می دانم که آدمی مثل حجاریان را دست هرکسی نمی دهند و بازجوتر از حسین شین چه کسی است. اما لابد خود شریعتمداری هم می داند که سعید نمی تواند بنویسد. می دانم که اگر زیر شکنجه هم بود و تن نازنین اش سالم بود باز هم نمی توانست بنویسد، ولی با این تن رنجور و دست ناتوان چگونه بنویسد؟

آقای بازجو! آقای حسینی! آقای شریعتمداری! هر کسی که هستی. دستت را می گذاری زیر چانه سعید و فشار می دهی و می گوئی ” تمام سوابق ات را بنویس” کدام سابقه را می خواهی؟ از کجای سعید حجاریان خبر نداری؟ از قدیمی ها بپرس و به او بیش از این فشار نیاور. او همان است که زمانی سیستم امنیتی کشور را ساخت و آنگاه که به بلوغ سیاسی اش رسید، تئوریسین اصلاحات و جامعه مدنی شد و چنان تحولی در ذهن و زبان ایرانیان ایجاد کرد که دشمنان مردم وقتی خواستند اصلاحات را ریشه کن کنند، یک راه مشخص پیدا کردند. شلیک به مغز سعید حجاریان. حالا تو چه می خواهی و از چه خبر نداری؟ اگر سابقه قبل از اصلاحاتش را می خواهی، برو آرشیو وزارت اطلاعات را ببین، اگر سابقه بعد از اصلاحاتش را می خواهی کتابهایش را بخوان، اگر می خواهی ببینی در خارج از کشور با چه کسانی تماس گرفته مطمئن باش جز فهرستی طولانی از پزشکانی که بدن رنجور حجاریان را عمل کردند، کسی را پیدا نمی کنی. دنبال چه می گردی؟ آقای بازجو! او همان فرزند انقلاب است که یک بار خورده شده. شما از یک جسد هم نمی توانید بگذرید؟

می بینمت که روبروی ویلچر سعید ایستاده ای و به پیشانی اش نگاه می کنی و آرزو می کنی کاش گلوله سعید عسگر به پیشانی سعید خورده بود و فکر می کنی کاش می توانستی آن جمجمه را بشکافی و ببینی در فکرش چه می گذرد و چگونه است که مغزش با وجود بدن رنجور و زخمی اش مثل ساعت کار می کند. با لگد هلش می دهی به عقب، او با گردنی خم شده نگاهت می کند. می خواهد بگوید، برادر من! دنبال ستاد ضدکودتا نگرد، تهران ستاد ضد کودتاست، همه کشور ستاد ضد کودتاست. مرکز جنگ روانی همه خانه های همه شهرهای کشور است. اگر دنبال رهبران جنبش می گردی باید یکی یکی مردم را بیاوری به زندان. زندان هایت جا ندارد. لب های سعید به آرامی تکان می خورد. به چیزی میان خنده و درد باز می شود.

برادر من! آقای بازجو! سعید حجاریان را یک بار کشته اید، یک بار تمام تنش را از کار انداختید، یک بار تمام وجودش را از یک ملت گرفتید، دیگر چه می خواهید؟ او نمی تواند بنویسد، دستش را آزار نده، کتکش نزن. او فرزند این ملت است. او نمی تواند به چیزی اعتراف کند، چه کسی باور می کند مردی که از یک پله نمی تواند براحتی بالا برود، در مقابل مامورانی که جلوی دوربین های تمام جهان معمولی ترین مردمان را وحشیانه می زنند، مقاومت کرده باشد. اصلا مقاومت یعنی چه؟ برای کسی که بدنش بطور طبیعی دائما در حال درد کشیدن است، رنجی بیش از این چه معنا دارد؟ قدرتتان همین است؟ تمام شکوه و اقتداری که کسب کرده اید با کتک زدن سعید حجاریان به دست آمده؟ منظورتان از مهرورزی همین بود؟ منظورتان از استفاده از نخبگان همین است؟ منظورتان از مدیریت جهانی همین است؟ آقای بازجو! بس کن! از سلول 216 بیا بیرون و بگو که نمی توانی با ننگ شکنجه دادن یک جسد بی تحرک زندگی کنی.

سالها بعد یک روز نوه ات از تو خواهد پرسید که چرا نام این خیابان سعید حجاریان است؟ و از پدربزرگ که همواره خودش را یکی از کارکنان دادگاه معرفی کرده خواهد پرسید سعید حجاریان کیست؟ و تو خوب می دانی سعید حجاریان کیست. حالا دوباره نگاه کن، به خودت، به آنها که بازجویی شان می کنی و وقتی چکمه ات را بالا می بری تا توی صورت یکی از مردان بزرگ این کشور بزنی، حداقل پایت کمی بلرزد. آدمی که پایش نمی لرزد، چیزی به نام آدم بودن در قلبش مرده است، بدون قلب چگونه می خواهی به زندگی ادامه بدهی؟

تا کنون 13 نظر داده شده »

  1. خس و خاشاک گفت

    همیشه با نوشته های آقای نبوی خندیدم. ولی امروز به پهنای صورت گریه کردم.
    این فقط و فقط ی چیز و ثابت می کنه که ، سعید حجاریان بزرگ مرد تاریخ معاصر این کشوره.که حتی این جسم خسته اش هم تن این کودتاچیا رو از ترس می لرزونه.
    امشب برای تمام زندانیا مثل هر شب دعا میکنم ولی آقای حجاریان این اسطوره من دعاش هم مخصوصه.
    خـــــدایـــــا این تن رنجور و بیشتر از این عذاب نده و واقعاً این آدما فردا روزی به بچه ها و نوه هاشون چی می خوان بگن؟…..ه

  2. bahar گفت

    می کوبمت ، می زنمت ، قدرتم را تهدید می کنی ، به مرگ همه ، عادت کردم به مرگ تو هم که پیش از این بارها به آن اندیشیده ام ، همه باید بمیرند تا من بمانم ، قدرت من ، سلطنتا قبا پوش من …

  3. ali گفت

    خدا لعنت کنه هر چی آخونده خاک برسره ، ایشالا عزیزاشون جلو چشماشون تیکه تیکه بشن که این داغ از همه سخت تره ، آقای سید علی فکر کردی چند سال دیگه زنده ای که بخاطرش داری این همه جنایت می کنی ، کی از فرداش خبر داره که تا چند ثانیه دیگه زنده می مونه ؟ به خودت بیا ، توهم یه روزی همین روزا باید بمیری ، یه کم به لحظه مرگت فکر کن ، به اون آقازادت بگو مرگ جوان و پیر نمی شناسه ، خیلی زود میاد سراغ آدم ، خجالت بکشید ای حرومزاده ها تا کی میخواهید خون به دل این ملت کنید

  4. erfun گفت

    ابلها مردا . من اعدوي تو نيستم. انكار تو ام!
    ترس من از مردن در سرزمينيست كه در آن بهاي آزادي كمتر از مزد گوركن باشد!
    نزن تويي كه ميشكني باور كن!

  5. bahar گفت

    روح بابک در تو
    در من هست
    مهراس از خون یارانت ، زرد مشو
    پنجه در خون زن و بر چهره بکش
    مثل بابک باش
    نه
    سرخ تر ،‌ سرخ تر از بابک باش
    دشمن
    گرچه خون می ریزد
    ولی از جوشش خون می ترسد
    مثل خون باش
    بجوش
    شهر باید یکسر
    بابکستان بگردد
    تا که دشمن در خون غرق شود
    وین خراب آباد
    از جغد شود پاک و
    گلستان گردد

    خسروگلسرخی

  6. kiana گفت

    kheyli ashk rikhtam,kheyli

  7. hoseini گفت

    گزارش تجمع میدان بهارستان را در روز جهارشنبه اینجا بخوانید http://ourirna.blogfa.com/post-196.aspx

  8. من خارو خاشاکم گفت

    درود بر غیرت ایران ایرانی فکر میکردم فقط من خش و خشاکم اما می بینم باز خش و خشاک وجود دارد درود بر تمام خش خاشکهایی که یک صدا با هم بدون ترس بدون واهمه از خون خونریزی برای دفاع از حق خود با مشت گره کرده و پارچه سبزی در جیب در مقابل این …. ایستاده اند . شب است و چهره ی میهن سیاهه
    نشستن در سیاهی ها گناهه
    تفنگم را بده تا ره بجویم
    که هر که عاشقه پایش به راهه
    برادر بی قراره.برادر شعله واره.برادر دشت سینه اش لاله زاره
    شب و دریای خوف انگیز و طوفان
    من و اندیشه های پاک پویان
    برایم خلعت و خنجر بیاور
    که خون میبارد از دلهای سوزان
    برادر نوجونه.برادر غرق خونه.برادر کاکلش آتش فشونه
    تو که با عاشقان درد آشنایی تو که هم رزم و هم زنجییرمایی
    ببین خون عزیزان را به دیوار بزن شیپور صبح روشنایی
    برادر بی قراره.برادر نوجونه،برادر شعله واره.برادر غرق خونه.برادر کاکلش آتش فشونه

  9. irani گفت

    bacheha natarsid , ali shirae bzudi mirah, va on mimune khane zad ham be donbalesh……

  10. رها گفت

    برای انسانی که یک چشمم اشک است و دیگری خون، حرفی برای گفتن نماند!

  11. سلام خواهرم
    مطالبی که در مورد پس دادن کتاب آقای فرهاد جعفری نوشته بودید با پز (بی ادبی نباشد) روشنفکری شما جور در نمی‌آید.
    نه کتاب آقای جعفری را خوانده‌ام و نه علاقه‌ای به خواندنش داشتم. اما حالا علاقه مند شده‌ام ببینم این چه جور نوشته‌ای است که باید پسش داد. یک لطفی بکنید به جای پس دادن به انتشاراتی که آن را چاپ کرده برای من بفرستید (هزینه آن نیز به روی چشم)

  12. ایرانی گفت

    khastam gerye konam!!! ama nashodd !!! chon didam bejaye ashk khune ke age vaghtesh beshe az chesham miad pain!

  13. همانطور که استاد علی شریعتی فراموش شد
    دیگر آزادگان وطن نیز فراموش می شوند
    زهی خیال باطل ای دژخیمان

RSS feed for comments on this post · آدرس دنبالک

یک نظر بنویسید